داستان یک زن
پس از مدتها در فراق هم سوختن بالاخره در استانه شروعی زیبا بودیم ..
عروس خانم وکیلم؟ ... عروس ر فته گل بچینه
ته دلم شور افتاد ..
برای بار دوم می پرسم . عروس خانم وکیلم ؟ ... عروس رفته گلاب بیاره
حس کردم چیزی مرا به چاهی بی پایان می کشد
برای بار سوم: عروس خانم وکیلم ؟ ... با اجازه بزرگترها بله ..بله را گفتم و صدای کل و شادی در تلاری که با هزار مصیبت جور کرده بودیم پیچید ..و زندگی شروع شد.
دنبال کار گشتن من و همسر بیچاره که صبح علی الطلوع از خانه بیرون می زد و توی کارگاه کار می کرد و بعد ساعت 6 هم با موتور دست دومی که با قرض و قوله خریده بود مسافرکشی و آخر شب خسته و کوفته و گرسنه و تشنه ...
ماه عسل را بی خیال شدیم .. رفت امد ها کنسل شد (انشالله زندگی که بهتر شد با همه رفت و امد می کنیم ) ..ماه اول تمام شد و ماحصل کار همسر را به صاحبخانه تقدیم کردیم . هنوز قسط وام ازدواج که کلی دنبال ضامنش گشته بودیم مانده بود . ما ماندیم و شکمهای گرسنه تا اخر ماه .. ( و چه می دانی چه کشیدیم)
..
از ان روز یک سال و اندی می گذرد .. صاحبخانه کرایه را بالاتر برده ، کارگاه تعدیل نیرو کرده ، موتور غراضه هم که فقط خرج خودش می شود . و دست اخر تصمیم گرفتیم برای اینکه همیشه عشقمان بماند و هی سر پول با هم نجنگیم از هم جدا شویم .. بیچاره پولی ندارد که مهریه را بدهد ..
