مشاعره

 نادر جدیدی

به‌نام خداوند مردآفرین                که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد                چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید                و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد              مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت           ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم                 تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست               نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز                    نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید                جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد                به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌درخت             و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک                  من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود             که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر             و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات                نشسته مداوم تو را در کمین !

و پاسخ ناهید نوری

به نام خدایی که زن آفرید              حکیمانه امثال ِ من  آفرید

خدایی که اول تو را از لجن              و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی             برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا            شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد             مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من               رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف            مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما                 بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس  ات نمود           مرا خانه  داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب         شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر                براد پیت من را حَسَنْ   آفرید !

برایم لباس عروسی کشید                و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را               مساوی تر از سهم من آفرید 


سخنانی زیبا از انیشتین



 هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادیجرات نیاز است. 
 

دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی "نسبیت".


فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.


عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم. 
 

من هوش ِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.


سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.


دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند. 
 

یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است. 
 

مثال زدن، فقط یک راه دیگر آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.


حقیقت آن چیزی است که از آزمون تجربه، سربلند بیرون آید.


زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید

پیک نیک به روش لاک پشتی !!

 

 

 

 

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

 در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

 نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دهیم.

نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز

 

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد


وقلب من نیایش می کند:


خدایا! مرا متبرک کن


تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم


با تحسین و حیرت


زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.


خدایا مرا برکت آن بخش


که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم


به برادران و خواهرانم یاری برسانم


تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.


و هر روز نیایش کنم:


در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.


آمین
   

  

گفتگو با خدا


این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked …

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه

اثری از ریتا استریکلند


بچه که بودیم...

 

http://www.salijoon.info/mail/871105/love%20baby/1.jpg


کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم



کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند



کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم



سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

 
 
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه



بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم


بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه



کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم



بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

 


بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه 



بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم



بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم.... هیچ کس نمی فهمد
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

 


بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم


http://zhaleh.00700.googlepages.com/w6w_w6w_200505040808063ff3abdde.jpg
 

Mobile

اگر شما علاقه مندید که بفهمید گوشی موبایل شما ساخت چه کشوری است و بدانید فروشنده سر شما را کلاه گذاشته یا نه و بدانید کارائی گوشی تلفن همراهتان خوب است یا نه حتما این مطلب را مطالعه کنید.

بدین منظور:

ابتدا کد #۰۶#* (به ترتیب: ستاره مربع صفر شش مربع) را وارد کنید.
بعد از نوشتن کد، شما عددی ۱۵ رقمی (مانند زیر) خواهید دید.

358436001487426

- اگر شماره های هفتم و هشتم ۰۰ باشد، گوشی شما ساخت کارخانه اصلی و دارنده نشان (مارک) خود گوشی است و دارای بهترین کیفیت است.
- اگر شماره های هفتم و هشتم ۰۱ یا ۱۰ باشد، گوشی شما تولید فنلاند است و کارکرد آن خوب است.
- اگر شماره های هفتم و هشتم ۰۲ یا ۲۰ باشد، گوشی شما مونتاژ امارات متحده عربی است.
- اگر شماره های هفتم و هشتم ۰3 یا 3۰ باشد، گوشی شما مونتاژ کشور چهارم (مثلا چین) است ولی بدون اجازه از سازنده اصلی !
- اگر شماره های هفتم و هشتم ۰۸ یا ۸۰ باشد، گوشی شما در آلمان تولید شده است و کارکرد آن بد نیست.
- اگر شماره های هفتم و هشتم ۱۳ باشد، گوشی شما مونتاژ کشور آذربایجان و کیفیت نسبتا پایینی را دارا میباشد.
 

زن زندگی شما از دیدگاه متخصص کامپیوتر!

زن مدل هارد دیسک: همه چی یادش می‌مونه، تا ابد!

زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از دیده برفت!

زن مدل ویندوز: همه می‌دونن که هیچ کاری رو درست انجام نمی‌ده، ولی کسی نمی‌تونه بدون اون سر کنه!

زن مدل اسکرین سیور: به هیچ دردی نمی‌خوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمی‌ره!

زن مدل ای‌میل: از هر ده ‌تا چیزی که می‌گه، هشت‌تاش بی‌خوده!

زن مدل ویروس: به نام «عیال» هم معروفه. وقتی که انتظارش رو ندارین، از راه می‌رسه، خودش رو نصب می‌کنه و از همه منابعتون استفاده می‌کنه. اگر سعی کنین پاکش کنین، یک چیزی رو از دست می‌دین، اگه هم سعی نکنین پاکش کنین، دار و ندارتون رو از دست می‌دین.

دورد بر این بانوی ایرانی

((سعیده قدس)) در جمع 50 زن برتر جهان

دورد بر این بانوی ایرانی

 

http://tinypic.info/files/5loi8tjq430nj7dsss2m.jpg



روزنامه‌ی «وال استریت ژورنال» فهرستی را منتشر کرد که
 در آن ۵۰ زن برتر سال ۲۰۰۸ از دید این روزنامه، معرفی شده

بودند. نکته‌ی قابل توجه، مشاهده‌ نام «سعیده قدس»، پایه‌گذار موسسه‌ی خیریه‌ی «محک» در جایگاه ۴۵ است.

«برای انتخاب پنجاه زن برتر سال ما به دنبال کسانی هستیم که در صنعت یا تجارت نقشی کلیدی ایفا کرده‌اند.» این

گفته‌ی «لارنس روت» سردبیر ژورنال زنان روزنامه‌ی «وال  استریت ژورنال» است؛ روزنامه‌ای بنام و پرتیراژ که در

فهرست ۵۰ زن برتر سال ۲۰۰۸ در مکان ۴۵ نام سعیده قدس را جای داده است؛ بانوی ۵۷ ساله‌ی ایرانی و بنیانگذار

موسسه‌ی «محک» که تشکلی غیردولتی ویژه حمایت از کودکان سرطانی در ایران است.

به گزارش شبکه دویچه وله، در معرفی کوتاه «وال استریت ژورنال»، از سعیده قدس به عنوان الگویی برای زنان جوان

ایرانی نام برده شده است که مایل‌اند در جامعه نقشی فعال داشته باشند. این زن ایرانی در سال ۱۳۷۰ پس از بهبودی

فرزندش که مبتلا به سرطان بود، تصمیم گرفت تا مرکزی را برای حمایت از کودکان سرطانی در ایران ایجاد کند.

نفر نخست این لیست «شیلا بر» (Sheila Bair) رییس یکی از موسسات مالی بزرگ آمریکاست.

موفقیتی ارزشمند تنها سه ساعت پیش از منتشر شدن روزنامه و با یک تماس تلفنی از نیویورک‌، خانم قدس از این انتخاب آگاه شده است،

هرچند جزییات همچنان برای خود او هم روشن نیست. او  می‌گوید: «فقط می‌دانم که چون مصاحبه‌های مختلف در  رابطه با محک داشتم،

یکی از این مصاحبه‌ها هم با وال استریت ژورنال بود. ولی آن مصاحبه هیچ وقت چاپ نشد. نمی‌دانم که شناسایی از آن طریق بوده است یا نه.»


در تمام طول این سالها سعی «محک» و دست‌اندرکارانش به
 عنوان یک نهاد غیردولتی، جلب توجه مردم برای حمایت

گسترده‌تر از این نهاد بوده است؛ اصلی که سنگ بنای «محک» بوده و در حال حاضر هم در حدود ۵۰۰۰ کودک

سرطانی را تحت پوشش خود قرار داده است.

 

با کمک به این موسسه از کودکان سرطانی حمایت کنیم


سعیده قدس که هم اکنون برای دیدار فرزندانش در آمریکا به سر می‌برد، می‌گوید که از همان اوایل راه‌اندازی «محک»

هیچ توقعی از سازمانهای دولتی نداشته است و برای همین هم با به دست آوردن چنین عنوانی انتظار وقوع اتفاق

خاصی را ندارد. خانم قدس می‌گوید: «هیچ وقت فکرنکردم  که اگر این افتخار آمده کسی باید کاری بکند یا من باید کاری

بکنم. این یک اتفاقی است که حاصل همه‌ی آن کاری است که تو یک عمر کردی. کار اجرایی بسیار فرساینده و

کشنده‌ای که دردش را حس نمی‌کردم، چون خودم با بیماری بچه‌ام بیمار بودم. من فکر می‌کنم که وقتی چنین اتفاقی

می‌افتد، فقط خستگی خودم در می‌رود، انرژی می‌گیرم و به یک نحوی فکر می‌کنی که خب این کار اینقدر که تو فکر

می‌کردی مهم بوده است و ارزشش را داشته است که تو زندگی‌ات را روی آن گذاشته‌ای.»

 

با کمک به این موسسه از کودکان سرطانی حمایت کنیم

 


تاسیس انجمن خیریه در لس‌آنجلس

البته این اولین موفقیت بین‌المللی بنیانگذار «محک» نبوده
 است. سال گذشته هم بانک توسعه‌ی اسلامی در

عربستان، سعیده قدس را جزو یکی از زنان موثر در توسعه در خاورمیانه شناخت. با این همه او معتقد است که مزیت

این موفقیت‌ها بیشتر از شخص او، برای «محک» است. سعیده قدس در این مورد می‌گوید: «به من چیزی نمی‌دهد،

ولی کار خیلی از هموطنان من را که می‌خواهند اینجا  (آمریکا) یا از جای دیگر دنیا کمک کنند، برای تحقیق این که آیا

این سازمان واقعا مفید است، آیا وجودش واقعا توانسته است تغییری در سرنوشت مخاطبانش که بچه‌های سرطانی

و خانواده‌هایشان هستند، ایجاد کند یا نه، این (انتخاب وال استریت ژورنال) کار را برایشان تخفیف می‌دهد و کم

می‌کند.»

سعیده قدس در حال حاضر در فکر ایجاد موسسه‌ای خیریه در شهر لس‌آنجلس است. او از تجربه‌ی سفرهای پیشین‌اش

حرف می‌زند، این که بارها شاهد آن بوده است که بسیاری  از ایرانیان مقیم آمریکا تمایل داشته‌اند به نحوی در کارهای

خیریه سهیم باشند، اما جای خالی انجمن‌های خیریه‌ی  اینچنینی به شدت احساس می‌شده است. از همین رو هم

او تصمیم می‌گیرد تا در این شهر موسسه‌ای بین‌المللی را  تاسیس کند که به همه‌ی کودکان، صرف‌نظر از ملیت و

کشور، کمک برساند.

تا به اینجا وی موفق شده است که این موسسه را به ثبت  برساند اما تنها مشکل پیش رو مسئله‌ی کمکهای نقدی به

ایران است که به واسطه‌ی تحریم‌های آمریکا تا حدی با  مشکل مواجه شده است.. هرچند که سعیده قدس می‌گوید،

ارسال دارو به ایران جزو موارد تحریمی آمریکا نیست و تنها به اجازه‌ی مخصوص نیاز هست که برای آن هم اقدام کرده

است.یکی از مزیتهای بزرگ به دست آوردن چنین موفقیت‌هایی از نظر خانم قدس، تصویری است که از زن ایرانی ارائه

می‌شود.

با کمک به این موسسه از کودکان سرطانی حمایت کنیم

 

سعیده قدس می‌گوید که تصویر جدید با شیرین عبادی و  جایزه نوبل صلح آغاز شد و او امیدوار است که حالا با انتخاب

خود وی به عنوان یکی از زنان برتر سال ۲۰۰۸ از طرف «وال  استریت ژورنال» ادامه یابد. به همین خاطر هم شاید توصیف

نویسنده‌ی این روزنامه‌ی آمریکایی بجا باشد، که سعیده  قدس الگویی است برای زنان جوان ایرانی که خواهان ایفای

نقشی فعال در جامعه‌شان هستند.

محک موسسه حمایت از بیماران سرطانی

 

به امید آنکه این بانوی ایرانی مورد حمایت سرمایه دارن برای

کمک  به  بیماران سرطانی ایرانی  قرار بگیرد

عجب صبري خدا دارد...

عجب صبري خدا دارد
اگرمن جاي او بودم

همان يک لحظه ي اول

که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهانرا با همه زيبايي وزشتي

بروي يکدگر،ويرانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

که در همسايه ي صدها گرسنه،چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان ولرزان،ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين

زمين وآسمانرا واژگون،مستانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سرا پاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

بعرش کبريايي، با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاري مي فروشد

گردش اين چرخ را وارونه،بي صبرانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
!
چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و،تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
!
وگرنه من بجاي او چو بودم

يک نفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد

ایرانی ها

http://iraneshgh.info/join/?baghi

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن . 
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فر زندان من هستند و بهشت به همه فر زندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!! 
جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟ 
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟ 
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

واقعا ما ایرانی ها اینقدر کارامون چیزه ؟

 

LOVE

 

My Wife Navaz Called,

'How Long Will You Be With That Newspaper?

Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ 

Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت 

My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود 
In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت 

Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful 
Of This Curd Rice?

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ 

Just For Dad's Sake, Dear'. 
Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands.

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت 

'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This.

But, U should....' Ava Hesitated.

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد 

'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ 
'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
Now I Became A Bit Anxious. 
'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی 

Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ 
 

'No, Dad.  I Do Not Want Anything Expensive'. 
Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity.

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. 


I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم 
After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد 

All Our Attention Was On Her. 
'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!'

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه 

Was Her Demand.. 
'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off? 
Impossible!' 
'Never in Our Family!' 
My Mother Rasped. 
'She Has Been Watching Too Much Of Television.  Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'

تقاضای او همین بود.  

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head.'

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم 

'Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?'

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ 

I Tried To Plead With Her. 
'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

Ava Was in Tears. 
'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now,U Are Going Back On UR Words.

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت 

It Was Time For Me To Call The Shots. 
'Our Promise Must Be Kept.'

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش 
'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My Mother And Wife.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ 

'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own.

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره 

Ava, UR wish Will B Fulfilled.'

آوا، آرزوی تو برآورده میشه 
With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود 

On Monday Morning, I Dropped Her At Her School. 
It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom.. 
She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted, 
'Ava, Please Wait For Me!'

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام 

What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy. 
'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه 
 

'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!' 
Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car, 
And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه 

He is Suffering From... Leukemia'. 
She Paused To Muffle Her Sobs. 
'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month. 
He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده 
He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن 
Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue. 
But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son !!!!!

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه 

Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین 
I Stood Transfixed And Then, I Wept. 
'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is..........

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی 


به دنبال خدا نگرد ...

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در ير و بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟


خانم هاي ايراني مايه پيشرفت شوهرانشان

زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وي با بي‌اعتنايي تمام سري جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!»

گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايي حق به جانب...

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!»

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!»

شديم وزير امور خارجه گفت «فلاني نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌هاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر‌خواهي بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:
«خاک بر سر ملتي که تو نخست‌وزيرش باشي!!!»

خواهر داشتن انسان را شادتر و امیدوارتر می‌كند

خانواده‌هایی كه حداقل دارای یك دختر هستند بهتر می‌توانند با مشكلات مواجه شوند و با آنها كنار بیایند.
دختران عشق و علاقه را در بین اعضای خانواده مستحكم‌تر می‌كنند و اعضای خانواده را تشویق می‌كنند بهتر با یكدیگر ارتباط داشته باشند.
دكتر تونی كاسیدی از دانشگاه Ulster كه این بررسی را انجام داد در این باره گفت: خواهرها كمك می‌كنند تا اعضای خانواده سلامت ذهنی بهتری داشته باشند.
برپایه این بررسی‌ها دخترها اعضای خانواده را به ارتباط بیشتر تشویق می‌كنند این درحالی است كه برادرها این گونه نیستند. احساسات بسیار برای سلامت ذهن انسان‌ها مفیدند و داشتن خواهر سبب می‌شود این موضوع در خانواده‌ها بیشتر به چشم بیاید.
همچنین این مطالعات نشان می‌دهد دخترانی كه دارای خواهر هستند در زندگی خود باهوش‌تر و مستقل‌ترند و زندگی موفق‌تری دارند.
بررسی‌ها نشان می‌دهد زمانی كه در خانواده‌ای طلاق رخ می‌دهد خواهران بهتر می‌توانند وضعیت موجود را مدیریت كنند و از دیگر اعضای خانواده حمایت بیش‌تری به عمل می‌آورند.
تحقیقات نشان می‌دهد معمولاً پسرهایی كه فقط دارای برادر هستند نسبت به دیگر پسرها در مدرسه عملكرد ضعیف‌تری دارند و نمرات پایین‌تری می‌گیرند.
شاید یكی از دلایل این امر آن باشد كه پسرها به طور طبیعی تمایل كم‌تری برای گفت‌وگو كردن با دیگران دارند.

Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz

تولد نوزادی عجیب در اسراییل

درحالیکه چندی پیش به نقل از یکی از دانشمندان دینی کشور خبر باقی ماندن "فقط 5 نشانه ظهور" منتشر شد خبر تولد نوزادی عجیب الخلقه اسرائیل را فراگرفته است . به گزارش البرز برخی منابع صهیونیستی با انتشار تصاویری از این کودک عجیب الخلقه از وی بعنوان اصلی ترین علامت آخر الزمان یاد میکنند. منتشر کنندگان خبر مذکور با معرفی نوزاد مذکور بعنوان یک نوزادیهودی وی را با دجال که در کتب دینی ادیان بزرگ اسلام ،مسیحیت و یهود ازوی بعنوان فتنه گر آخرالزمان یاد شده ،مقایسه میکنند.

 

این منابع  با طرح این سوال که آیا این نوزاد که اکنون با مرگ دست و پنجه نرم میکند همان دجال فتنه گر است؟ ادامه میدهند: دجال پس از رشد و تکامل جسمی مدعی خدایی شده و فتنه گری در جهان را آغاز خواهد کرد .

انتشار خبرمذکور بصورت گسترده ازسرزمینهای اشغالی آغاز و تاکنون بسیاری از کشورهای جهان را دربرگرفته است .


این درحالیست که خبرنگار البرز درپیگیریهای خود به سرنخ هایی برای استفاده ابزاری از این نوزاد ناقص الخلقه دست یافته است .


این پیگیریها حاکیست نوزاد مذکور چندی پیش در چین و ازیک پدر و مادر اهل این کشور بطور ناقص متولد شد.


تولد این کودک منجر به بروز ترس درمیان این خانواده چینی میگرددتااینکه با پیشنهاد قابل توجهی ازسوی یک صهیونیست مواجه میشوند.


این یهودی با پیشنهاد کلانی اقدام به خرید نوزاد مذکور و انتقال وی به اسرائیل مینماید.
کودکی که هم اکنون در برزخ مرگ و زندگی دست وپنجه نرم میکند به ابزاری برای تحقق آرمانهای صهیونیست مبدل شده است


 

.

تولد

 

تولد


باتوجه به اعلام تولد دجال درمیان قوم یهود در احادیث شیعی و انتشارگسترده خبر مذکور این امکان برای  رژیم صهیونیستی فراهم میشود تا ضمن تثبیت عقاید دینی یهود صهیونیست بر یهودی بودن اراضی فلسطینیان تاکید نمایند.
 
دجال در عقاید شیعه :
 
براساس برخی روایات شیعی پیش از ظهور آخرین منجی عالم علائمی طبیعی و غیر طبیعی درجهان رخ خواهد داد که به دو بخش اصلی و فرعی تقسیم بندی شده است .
براساس این روایت علائم فرعی داری تعدد است وهمگی آنها پیش از ظهور باید اتفاق بیفتد ولی تنها بروز یکی از علائم اصلی یا حتمی برای اعلام نزدیکی ظهور منجی کفایت میکند.
علائم حتمی برای ظهور :


1.    خروج سفیانی وخسف بیدا : در روایتی از امام علی بن الحسین(ع) مرویست که قیام حضرت قائم حتمی و امر سفیانی نیز حتمی است و تازمانی که سفیانی نیاید حضرت قیام نخواهد کرد.


2.    خروج یمانی: امام صادق(ع) دراین باره میفرمایند: سه کس در یک سال و در یک روز قیام میکنند؛ خراسانی و سفیانی و یمانی و در بین این سه پرچم بهترین پرچمها از یمانی است: زیرا پرچمی است که به حق دعوت میکند.


3.    صیحه آسمانی: ندایی که ازآسمان شنیده میشود و عالمیان همگی این صدا را خواهند شنید ازجمله علائم حتمی شمرده میشود .امام باقر در روایتی از این نشانه ظهور چنین بیان میفرمایند: صدایی از آسمان شنیده میشود که حق با او (امیر المومنین) و پیروان اوست. در این هنگام قائم ما خروج خواهد کرد.


4.    قتل نفس زکیه:قتل نفس زکیه نیز از علائم قطعی ظهور شمرده میشود و براساس روایتی از نبی گرامی اسلام(ص) در شرح علائم ظهور اینگونه نقل میشود که : مهدی ظهور نمیکند تا اینکه نفس زکیه کشته شود.


5.    ظهور دجال : براساس همین روایات دجال بعنوان فردی با یک چشم که از گودی معمول زیرچشم برخوردار نبوده و چشم سمت چپش روی پیشانی اش قرارگرفته و دارای شمایل ترسناکی است و...نام برده شده است .


براساس روایات مختلف چهره دجال ناقص ، کور و یک چشمی که و ‏از اصل خلقت یک چشم ندارد به طورى كه ‏گودى حدقه‏اش نیست و ادعای خدائی میکند ،چشم چپش در وسط پیشانی او قرار دارد،متولد شده در میان قوم یهود ازجمله ترسیم شده است.


در بیان دیگر مشخصات ظاهری دجال میخوانیم : مردی چاق و سرخ روی است ( در برخی منابع ذکر شده است که لحاظ بزرگی هیکل هیچ انسانی از ابتدای خلقت مانند او وجود نداشته است ) ،موهایش مجعد است،پایش لنگ است، دارای قدرتهای فوق بشری و جادوئی است به نحوی که تصور میشود مرده را زنده میکند و در قحطی مردم را طعام میدهد.


هفتاد هزار ترک ، یهود ، زنا زاده ، خواننده ، نوازنده ، بادیه نشین و زن از او پیروی می کنند به هرخرابه ای برسد می گوید گنج هایت را آشکار کن پس آنچه گنج دارد آشکارمی شود.
طول حکومتش چهل روز است و در این مدت همه را به کفر میکشد


برای نجات از شرش حفظ نمودن سوره کهف قبل از خروجش و در صورت رویت وی خواندن سوره حمد و خانه نشینی و توکل بر خدا توصیه شده است


اما تاکنون برسراین مطلب که آیا دجال یک انسان است یا تعبیری از یک رویداد یا ابزار است تردید وجود داشته است .ازهمین رو دلار آمریکا،تلویزیون ،ماهواره و..ازجمله تعابیری است که از دجال در زمان کنونی نام برده میشود.


اما انتشار خبرتولد این کودک که همزمان ،موضوع درشرف مرگ بودنش نیز درحال نشر است " انسان " بودن دجال را میتواند تقویت نماید.

راز موفقیت از زبان سقراط

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.
سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.
جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریهاش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".

داستان اسکناس و ارزش های انسانی دوستان من

 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟

 و باز دست همه بالا رفت.

 سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.  و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم

 و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

درسهای زندگی

  بعضي چيزها وراي درك و فهم ما هستند . وقتي كه نوزادي با ايدز بدنيا مي آيد وقتي كه يك مادر جوان در جريان يك سرقت مسلحانه به قتل مي رسد ، وقتي كه سيل دهكده اي را با خود مي برد ، پرسشهاي بي جواب فراواني در ذهن ما شكل مي يابد . پس مي توان گفت كه زندگي ، مجموعه اي از مصيبتهاي دردناك است ؟ نه الزاما. جهان هميشه با اشاره اي خفيف به ما تلنگوري مي زند و هنگاميكه بي اعتنايي ما را مي بيند با پتك بر سرمان ميكوبد . بيشترين دردها مربوط به زمانيست كه در مقابل رشد ، مقاومت مي كنيم . هر كسي در زندگي درس مخصوص به خود را مي گيرد . ما مي توانيم به سه طريق واكنش نشان دهيم:

1ـ زندگي من مجموعه اي  از درسهايي است كه به آنها نياز دارم ، درسهايي كه با نظم و ترتيب تمام در زندگي ام روي مي دهند . (سالم ترين برخورد و حداكثر آرامش ذهني )

2ـ زندگي يك مسابقه بخت آزمايي است ، اما من از هر اتفاقي كه روي دهد نهايت استفاده را مي برم . ( اين دومين انتخاب خوب است و كيفيت متوسطي به زندگي مي بخشد . )

3ـ چرا هميشه همه بلاها برسر من نازل مي شود ؟ ( اين طرز برخورد ، نهايت ناكامي و بدبختي را تضمين مي كند ) ما در تمام طول زندگي مرتباً با درسهاي تازه مواجه مي شويم و تا زمانيكه درسي را ياد نگيريم مجبور به گذراندن دوباره آن هستيم . مهم نيست كه چه اسمي برايش مي گذاريم . مشيت الهي ، ظهور طبيعي رويدادها يا… مهم نيست كه آنرا  مي پسنديد يا از آن تنفر داريد . در هر حال اين واقعيت زندگي است .

…………………………..

 

 ما براي درس گرفتن به دنيا آمده ایم نه براي تنبيه شدن ، هر رويدادي در زندگي ما توان بالقوه آن را دارد كه ما را متحول  كند و رويدادها ، سختيها و مصيبتها بيشترين توان را براي تغيير تفكر ما دارا هستند . در مقابل هر حادثه اي از خود بپرسيد كه چرا اين مسئله براي من پيش آمده؟ و سپس بر آن غلبه كنيد تا مجبور به ثبت نام مجدد در آن كلاس نشويد

یک ایرانی کاخ سفید را به مزایده گذاشت

یک ایرانی مستقر در آمریکا کاخ سفید را به مزایده گذاشته است.


ازاین خبر تعجب نکنید زیرا کاخ سفید مزایده گذاشته شده خانه یک ایرانی است که براساس طرحی از کاخ سفید ساخته شده است .
این خانه زیبا که توسط یک ایرانی به نام فِرد میلانی ساخته شده عمری کمتر از 7سال دارد .

در طراحی خانه مذکور اکثر راهروها و اتاقهای کاخ سفید در ابعادی کوچکتر طراحی و ساخته شده است.

درخانه آقای میلانی اتاق رئیس جمهور آمریکا نیز با تمام مشخصات ظاهری اش وجود دارد که به خود او اختصاص دارد .

قیمت پیشنهادی این ایرانی آمریکایی تبار برای فروش این خانه ۹.۸۸۰.۰۰۰ دلار است .

گزارش البرز حاکی است هنوز کاخ سفید که محل سکونت رئیسان جمهور ایالات متحده است به این کار واکنشی نشان نداده هرچند به نظر نمی رسد کپی برداری در نقشه یک ساختمان مورد اعتراض قرار گیرد مگر آنکه طراحان و یا مالکان بناها با ثبت نقشه آن اثر به عنوان مالکیت معنوی ادعاهیی درباره آن مطرح کنند.

 

http://uploader.ir/rozanehgroup/aban88/kakhsefid_irani/6790_904.jpg

http://uploader.ir/rozanehgroup/aban88/kakhsefid_irani/6782_245.jpg

http://uploader.ir/rozanehgroup/aban88/kakhsefid_irani/6785_896.jpg

True Friendship

www.FunAndFunOnly.net

4 مورد برای موبایل


اول      وضعيت فوق العاده

  شماره تلفن وضعيت فوق العاده در تمام دنیا 112 است. در ایران نیز اگر شما حتی در یک مکان خارج از محدوده شبکه موبایل خود قرار داشته باشید، شماره 112 را بگیرید، موبایل در هر شبکه موجود جستجو می کند تا یک تماس وضعيت فوق العاده برای شما برقرار کند. (پلیس، اورژانس، آتش نشانی یا...) و جالب اینکه این شماره حتی زمانیکه صفحه کلید قفل است نیز کار می کند. امتحان کنید.

حتی با گوشی بدون سیم کارت نیز میتوانید با شماره 112 تماس حاصل نمایید.


دوم       آیا تا بحال کلیدهای خود را در ماشین جاگذاشته اید؟


آیا ماشین شما یک دستگاه کنترل از راه دور بدون کلید دارد؟ این وسیله می تواند روزی مفید باشد. یک دلیل خوب برای داشتن یک موبایل: اگر شما کلیدهای خود را در ماشین جاگذاشته باشید، به موبایل یک نفر در منزل از طریق موبایل خودتان تماس بگیرید. تلفن خود را در حدود فاصله 1 متر از ماشین قرار دهید و از فرد مقابل در منزل بخواهید که کلید کنترل درب بازکن ماشین را فشار دهد، و آنرا نزدیک موبایل خود قرار دهد. قفل ماشین شما باز خواهد شد. با این کار نیاز نیست کسی کلیدها را شخصاً بیاورد. فاصله هیچ تاثیری ندارد. شما می توانید کیلومترها فاصله داشته باشید، اگر شما بتوانید با کسی که ریموت کنترل ماشین شما را دارد ارتباط برقرار کنید، شما می توانید قفل ماشین خود را باز کنید.


 
یادداشت نویسنده: این مورد کار می کند.. ما آنرا امتحان کرده ایم و قفل ماشین را از طریق یک تلفن موبایل باز کرده ایم.

   

سوم    چگونه یک موبایل دزدیده شده را غیرفعال کنیم؟


برای چک کردن شماره سریال موبایل خود، کلید های زیر را به ترتیب فشار دهید:

*#06#

 یک کد دیجیتالی  روی صفحه نمایش ظاهر می شود. این شماره مختص دستگاه شما است. این شماره را یادداشت کنید و در جایی امن نگه دارید. هنگامیکه موبایل شما دزدیده می شود، شما می توانید به پشتیبان شبکه خود تماس بگیرید و این کد را به آنها بدهید. سپس آنها قادر خواهند بود دستگاه شما را مسدود کنند، حتی اگر دزدها SIM کارت را عوض کرده باشند. تلفن شما کاملاً غیرقابل استفاده خواهد شد. شما ممکن است نتوانید موبایل خود را بازپس گیرید، اما حداقل می دانید کسیکه آنرا دزدیده است دیگر نمی تواند از آن استفاده کند یا آنرا بفروشد. اگر هر کسی این کار را بکند، دیگر دزدین موبایل هیچ فایده ای نخواهد داشت.

 

  چهارم       قدرت باطری مخفی شده


در نظر بگیرید باطری موبایل شما خیلی کم است. برای فعال کردن کلیدهای  #3370* را فشار دهید. موبایل شما با این اندوخته راه اندازي مجدد خواهد شد و موبایل افزایش 50 % در باطری را نشان می دهد. این فضای اندوخته هنگامیکه موبایل خود را شارژ می کنید، خودبه خود شارژ خواهد شد.


سوغاتی

روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه

تا یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه...

شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه

و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه...

زن جواب می‌ده:

"ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"...

مرد می‌خنده و می‌گه: "یه دختر ایتالیایی!"...

زن هیچی نمی‌گه و سوار هواپیما می‌شه و می‌ره...

دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده،

مرد توی فرودگاه می‌ره استقبالش و بهش می‌گه:

"خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"...

زن: "ممنون، عالی بود!"...

مرد می‌پرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟"...

زن: "کدوم سوغاتی؟"...

مرد: "همونی که ازت خواسته بودم... دختر ایتالیایی!"...

زن جواب می‌ده: "آهان! اون رو می‌گی؟

راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم!

حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر می‌شه یا دختر!!!!
Very Happy Very Happy Very Happy

آهنگر

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».

نباید به ظاهر طرف اهمیت بدی عزیزم

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند. مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت :« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »

منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.

اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»

رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او ، وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.

خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»

خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد ، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.

دعای دیگران بر ما

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول ، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

باید بدانیم که نعمت هایمان فقط حاصل درخواست های خود ما نیست، بلکه نتیجه دعای دیگران برای ما نیز هست.

مردی در چاه

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد ...

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند

یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد...

خواستگاری


جواني توي بلوار کشاورز
به دخترخانمي کرد اين چنين عرض:

" عروس مادرمن مي شوي تو؟
بفرما همسرمن مي شوي تو؟!"

بگفتا دختر:" اي آقاي گستاخ!
درآوردم ازاين حرفت دوتا شاخ!
کجا رسم است اين سان خواستگاري؟
چرا سربه سرمن مي گذاري؟"

پسرخنديد و گفتا:" اين پديده
يکي ازاتفاقات جديده!
براي خواستگاري، ما پسرها
نمي خواهيم شکل سنتي را
اخيرا طبق يک آمارمحکم(!)
شده تعداد آقايان بسي کم!
شود شوهربه زودي همچو گوهر
و دخترها نمي يابند شوهر!
ازاين رو گرکسي چون من بيابي
تو بايد درهوا آن را بقاپي!
همين جا گردهي پاسخ که" آري"
مي آيم من پس ازآن خواستگاري
چرا وقتي خورد برسنگ، تيرم
گل و شيريني اعلا بگيرم؟
شرايط هم به کل تغيير کرده
شمارا از فلک بر زير کرده
نباشد"جشن دامادي"،"عروسي"ست
ازاين رو مرد درآن کاره اي نيست!
بود با همسرم خرج و مخارج
طلا، تالاروhoney moon*خارج!
پس ازآن خانه اي گيرد برايم
و يک ماشين که باشد زيرپايم!"

بگفتا دختر:" اينها ژاژخايي است
و نزدمن برآنها ارزشي نيست
زيادي درخيالاتت اسيري
توبايد زن که نه، شوهربگيري!
بدان هرماه دارم خواستگاري
که کيک وگل مي آرد او به زاري
تو هم فکرمرا ازسر به درکن
والا خواستگاري ازپدر کن!"


 

احساسات یک شوهر

زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...
زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید...
زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟

زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."
شوهرش به سختی گفت:
_یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟!
_آره اونم یادمه...
مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم

پرو بازی دیگه!!!

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن

 کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن

یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟


کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه

 پررو بازی!

چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده

 باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار


مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟

کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه

پررو بازی!

بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
 
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه....


مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن

قهوه رو که میارن
یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار

مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
 
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه

 پررو بازی!!!


اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که
بندازنش بیرون


خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه

کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه:

آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه


مجبوری پررو بازی دربیاری!!!!

 

امتحان!!!



من خیلی خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند

دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد

و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !

سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :

اگه همین الان 100000 تومن به من بدی حاضرم با تو …………(سانسور)

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم

و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!

ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم

به خانوادهء ما خوش اومدی !!!


نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!! Very Happy


  Very Happy Very Happy Very Happy

تفاوت های زن در ایران عربستان امریکا

-اگر یک زن سیگار بکشد:

در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری
در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد .... خیابانی لجن!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!




۲-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:

در امریکا به او می گویند : فمنیست
در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!




۳-اگر یک زن مورد سوء استفاده قرار بگیرد :

در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!




۴-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:

در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!




۵-زنان:

در امریکا اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و ... تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و .... به شرط تفکیک جنسیتی تحصیل نمایند
در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!



6- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:

در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: ۱۴ الی ۱۵ سال!)
در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند




7-یک دختر ۱۸ ساله:

در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!




8-تبریک میگم شما پدر شدید بچتون یه دختره !

در امریکا: Oh God Thanks

در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!

در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنک سار یا زنده فی القبر هذه الدختر !

قطعه گمشده


زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود



دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 

ارزش

ارزش يک خواهر را،
 از کسي بپرس
که آن را ندارد.

To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.

ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.

To  realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.

ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

To realize
The value of four years:
Ask a graduate.

ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.

To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.

ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.

To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.

ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper..

ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.

ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.

ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.

To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.

ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.

To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

Time waits for no one.. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it  with someone special.

براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.

To realize the value of a friend:

هرگز زود قضاوت نکن

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

خلوص نیت

  1. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود   از بین سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هی!!! چرا بین من و  خدایم فاصله انداختی؟" مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق لیلی هستم تو را  ندیدم، تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟

داستان مرد خوشبخت

 پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

 

خدا

من در ابتدا خداوند را يك ناظر ؛ مانند يك رئيس يا يك قاضي ميدانستم كه دنبال شناسائي خطاها ئي است كه من انجام داده ام و بدين طريق خداوند ميداند وقتي كه من مردم شايسته بهشت هستم و يا مستحق جهنم .

وقتي قدرت فهم من بيشتر شد؛ به نظرم رسيد كه گويا زندگي تقريبا مانند دوچرخه سواري با يك دوچرخه دو نفره است و دريافتم كه خدا در صندلي عقب در پا زدن به من كمك ميكند.

نميدانم چه زماني بود كه خدا به من پيشنهاد داد جايمان را عوض كنيم؛ از آن موقع زندگي ام بسيار فرق كرد؛ زندگي ام با نيروي افزوده شده او خيلي بهتر شد؛ وقتي كنترل زندگي دست من بود من راه را مي دانستم و تقريبا برايم خسته كننده بود ولي تكراري و قابل پيش بيني و معمولا فاصله ها را از كوتاهترين مسير مي رفتم.
 
اما وقتي خدا هدايت زندگي مرا در دست گرفت؛ او بلد بود از ميانبرهاي هيجان انگيز و از بالاي كوهها و از ميان صخره ها و با سرعت بسيار زياد حركت كند و به من پيوسته مي گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسيدم « مرا به كجا مي بري ؟ » او فقط خنديد و جواب نداد و من كم كم به او اطمينان كردم !
 
وقتي مي گفتم : « ميترسم » . او به عقب بر مي
گشت و دستانم را مي گرفت و من آرام مي شدم .

او مرا نزد مردمي ميبرد و آنها نياز مرا بصورت هديه به من ميدادند و اين سفر ما، يعني من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شديم .

خدا گفت : هديه را به كساني ديگر بده و آنها بار اضافي سفر زندگي است و وزنشان خيلي زياد است؛ بنابراين من بار ديگر هديهها را به مردماني ديگر بخشيدم و فهميدم « دريافت هديه های بعدی بخاطر بخشيدن هاي قبلي من بوده است » و با اين وجود بار ما در سفر سبك تر است .

من در ابتدا در كنترل زندگي ام به خدا اعتماد نكردم؛ فكر ميكردم او زندگي ام را متلاشي ميكند؛ اما او اسرار دوچرخه سواري « زندگي » را به من نشان داد و خدا ميدانست چگونه از راههاي باريك مرا رد كند و از جاهاي پر از سنگلاخ به جاهاي تميز ببرد و براي عبور از معبرهاي ترسناك پرواز كند.

ومن دارم ياد مي گيرم كه ساكت باشم و در عجيب ترين جاها فقط پا بزنم و من دارم ازديدن مناظر و برخورد نسيم خنك به صورتم در كنار همراه دائمي خود « خدا » لذت ميبرم و من هر وقتي نميتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند ميزند و مي گويد : « پابزن »


نام نويسنده و منبع مطلب:
غذاي روح - مارك ويكتور هانس و جك كنفيلد

طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده .
 

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی  

یاد ایام دبستان

 

 


شیطان!!!

به روايت افسانه‌ها روزي
 شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از
 كار خود دست بكشد و وسايلش را با
 تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
 او ابزارهاي خود را به شكل
 چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل
 شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم،
 آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر
 شرارت‌ها بود. 
ولي در ميان آنها يكي كه
 بسيار كهنه و مستعمل به نظر
 مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان
 حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. 

كسي از او
 پرسيد: اين وسيله چيست؟ 
 
شيطان پاسخ داد:
 اين نوميدي و افسردگي‌ست
 
 
آن مرد با حيرت
 گفت: چرا اين قدر گران است؟
 

شيطان با همان
 لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين
 مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير
  ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با
 اين وسيله مي‌توانم در قلب
 انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به
 انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم
 كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر
 آنچه مي‌خواهم بكنم.. 
من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها
 به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است.
 

نشانه های زن و شوهر بودن!!!!

 

روزی زن و شوهر جوانی از راهی می رفتند . ماموران تا آنها را دیدند خواستند گیری دهند پس پرسیدند شما دو با هم چه نسبتی داردید؟ زن و شوهر جواب دادند : زن و شوهریم .

 

از آنها مدرك خواستند گفتند نداریم !

ماموران پرسیدند پس چگونه باور كنیم كه شما دو نفر زن و شوهرید؟

گفتند ما نشانه های فراوانی داریم برای ثابت كردن این امر:

اول:اینكه آن مدل افراد كه شما می گویید دست در دست هم می روند و ما دستهایمان از هم جداست.

دوم:آنكه آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه می كنند و ما رویمان به طرف دیگریست.   

سوم:آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن با احساس با هم حرف می زنند و ما به هم هیچ احساسی نداریم.  

 

! چهارم:آنكه آنها با هم بگو بخند می كنند ولی ما غمگینیم

 

 پنجم:آنكه آنها به هم چسبیده راه می روند و ما یكی از آن یكی جلو تر می رود.

 

 ششم:آنكه آنها هنگام با هم بودن كیكی بستنی چیزی می خورند و ما هیچ نمی خوریم.

هفتم:آنكه آنها هنگام با هم بودن بهترین لبسهایشان را می پوشند و ما لباسهای قدیمی تنمان است.

 

آيا از جنگ بين دو جنس خسته شده ايد؟

زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در اين نکته ترديدی نيست
 ولی بجای تاکيد روی کيفيتهای منفي زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکيه
نکنيم؟
  بياييم از خانم ها شروع کنيم:
زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند.
زنان وقتی که خوشحال هستند گريه ميکنند.
زنان برای نشان دادن توجه و علاقه هميشه کارهای کوچکي انجام می دهند.
آنان برای دست يابی فرزندانشان به بهترين چيزها از هيچ کاری دريغ نمی کنند.
زنان قدرت اين را دارند که حتی وقتی بسیار خسته هستند ونمی توانند روی پای خود
بايستند،لبخند بزنند.
آنان می دانند که چگونه يک وعده غذايی را به فرصت تبديل کنند.
زنان ميدانند چگونه از پول خود بهترين بهره را ببرند.
آنان ميدانند چگونه يک دوست بيمار را تيمار کنند.
زنان شادی و خنده را بدنيا ارزانی می کنند.
زنان صادق و وفادارند.
زنان در زير آن ظاهر نرم، اراده پولادين دارند.
آنان برای ياری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند.
زنان از بی عدالتی به آسانی به گريه می افتند..
آنان می دانند چگونه به يک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.
زنان دنيا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.

 حالا نوبت مردان است:
مردان برای حمل اشيای سنگين و کشتن سوسک و عنکبوتها خوبند

زن

علت وجود زن علت وجود بشریت است
تقدیم به همه ی دوستانی که به مقام زن احترام می گذارند

یک درس

> شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
> دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت.... همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: قبل
> از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
> - کدام سه صافي؟
> - اول از ميانصافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
> - نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
> - سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالي
> گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته
> باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
> - دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند..
> - بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد
> شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟
> - نه، به هيچ وجه!
> همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه
> مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني...

بخوان و عمل کن

این سه میم را همواره دنبال کن

محبت و احترام به خود را

محبت به همگان را

مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشمان خود را در برابر تغییرات بگشا

اما ارزش های خود را به سادگی در برابر آنها فرو مگذار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دانش خود را با دیگران درمیان بگذار

این تنها راه جاودانگیست

 

 

خدا در چشمان توست

خدا در دیر و بتکده و مسجد نيست .
لابلای کتابهای کهنه نيست ….
این قدر نگرد ….
گشتنت زمانيست که هدر می دهی …
زمانی که می تواند بهترین ثانيه ها باشد ….
خدا در عطر خوش نان است ،آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی …
آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی ….
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری ازانسانها نگرد …آنجا نيست ….
او جایی است که همه شادند،جایی است که قلب های شکسته ای نمانده …
در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش،و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانيست در دنيا ….
قویترین است و کاملترین …
همه چيز را می داند.جوانمردهایی که با پای پياده ميروندبه جستجوی خدا او را نخواهند یافت …
خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنيم در فاصله نفس های من و توست که به هم آميخته....
ترک دنيا راهی نيست که به بلوغ معنوی و آگاهی کيهانی بينجامد. سالکان حقيقی حقيقت، بهره خود از دنيا را فراموش نمی کنند. آنها هر آنچه را که زندگی در اختيارشان می گذارد بر ميگيرند. همه این زندگی با شکوه، هدیه ایست از طرف خداوند. نباید از زندگی گریخت. باید مستانه و شادمانه، به چالشهای پر مخاطره زندگی تن سپرد. چگونه می توان از زندگی گریخت و خود را پشت سر گذاشت!؟
ما همه پاره ای از زندگی هستيم.
زندگی در رگهای ما جاریست و در سينه ما می تپد.
از زندگی، به کجا می توان گریخت!؟

بوسه

شوهر: عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.

عشق تو

همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد:

عزیزم از اینکه 100 بوس برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:

1.با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم.

2.معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم.

3..صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد.

4.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم.

5.سایر موارد 40 بوس.

نگران من نباش…هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم!

به سلامتی شما / برای شما /

به سلامتیِ ديوار
 نه به خاطرِ بلنديش،

!واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه
 
به سلامتیِ دريا
 نه به خاطرِ بزرگيش،
 واسه يک‌رنگيش
 
به سلامتیِ سايه
! که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره
 
به سلامتیِ پرچم ايران
که
! سه‌رنگه
 
تخم‌مرغ
! که دورنگه
 
رفيق
! که يه‌رنگه
 
به سلامتیِ همه اونايی که
 
 دوسشون داريم و نمي‌دونن،
 دوسمون دارن و نمي‌دونيم

 
به سلامتیِ نهنگ
که گنده‌لات درياست
 
به سلامتیِ زنجير
 نه به خاطر اين‌که درازه،
! به خاطر اين‌که به هم پيوستس
 
به سلامتیِ خيار
 نه به خاطر «خ»ش،
 فقط به خاطر «يار»ش
 
به سلامتیِ شلغم
 نه به خاطر «شل»ش،
 به خاطر
 «غم»ش
 
به سلامتیِ کرم خاکی
نه به خاطر کرم‌بودنش،
 به خاطر خاکی‌بودنش
 
به سلامتیِ پل عابر پياده
! که هم مردا از روش رد مي‌شن هم نامردا

 به سلامتيِ برف
 که هم روش سفيده هم توش
 
به سلامتيِ رودخونه
 که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن
 
 به سلامتيِ گاو

که نمي‌گه من،

 مي‌گه ما
 
به سلامتيِ دريا
 که ماهی گنديده‌هاشو دور نمی‌ريزه
 
 به سلامتیِ اون که هميشه راستشو مي‌گه

  
به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا
 که سنگای ديگه رو می‌گيره دورش
 
به سلامتیِ بيل
 که هرچه ‌قدر بره تو خاک،
 بازم برّاق‌تر می‌شه
 
به سلامتیِ دريا
 که قربونياشو پس مي‌آره
 
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع
 که يه‌تنه يه اتوبان رو حريفه
 
به سلامتیِ عقرب
 که به خاری تن نمی‌ده
 
عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتيشه

( با نيشش خودش رو مي‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)
 
به سلامتیِ سرنوشت
 که نمي‌شه اونو از سر نوشت

 

دوست واقعی

 

 

 True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم.

 

 

Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش

 

Friendship is one mind
in two bodies.

--  Mencius


دوستی يعنی يک روح در دو بدن

 

I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

--  Dave Matthews

من به تو تکيه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه

 

If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا

 

Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترين دوستان

حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.

 

Hold a true friend with both your hands.;

--  Nigerian Proverb


يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب

 

A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

--  Unknown

يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه

و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه.

 

درنگ


We have 3 stupid stages of life

………..
Teen age:

Have Time + Energy …but No Money




Working Age:

Have Money + Energy …but No Time




Old age:

Have Time + Money …but no Energy

دلي پر عشق

 

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

سالك گفت : بر شنيدن بي تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

سالك گفت : همان كنم كه تو گويي

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند

 

مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن

 

سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدي ؟

 

سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت

 

پير مرد گفت :

وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي

لباس های کثیف

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

در اين سراي بي كسي كسي بدر نميزند

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند، بلکه در دل حس مي شوند . پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با کس ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم . مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست . به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد . آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي رفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن هم چون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند. ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود که منوي رستوران را مي خواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم . هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پيرامون وقايع جاري بود و آن قدرحرف زديم که سينما را از دست داديم . وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم . وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که مي توانستم تصور کنم . چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريع تر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم . کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم به دستم رسيد . يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم . در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که به موقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست . زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...



يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...



يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...



يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.


در اين سراي بي كسي كسي بدر نمي زند
بــدشت پُــر مــلال مـا پرنــده پَـــر نــمي زنــد

مثل مداد باش

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

باور

برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.
و دعای هر کسی رفته رفته  مستجاب می‌شود..
.

============ ========= ========= =========  

مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آنها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهای را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست!!! او برای پیدا کردن کرم و حشره روی زمین را با ناخن می کند، قدقد می کرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را بر هم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.
سال ها بدینسان گذشت و عقاب بسیار پیر شد. روزی عقاب بالای سر خود، در گودی آسمان بی ابر، پرنده ی با شکوهی دید که با وقار هر چه تمام تر در میان جریان پر تلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بال های طلائیش دهد، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست و از مرغ کنار دستی اش پرسید : (( اون کیه؟ )) همسایه اش پاسخ داد : اون یه عقابه، پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمین؛ ما جوجه هستیم
و بدینسان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد؛ چون فکر می کرد که جوجه است
آنتونی دو ملو

Anthony De Mello

............ .

.باور کنید باور کنيد نيروي آدمي، بي کران است.
باور کنيد هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست
باور کنيد که از عشق آفريده شده ايد، پس عشق را بيافرينيد..
باور کنيد خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود، ولي بندگان او چرا!
باور کنيد لايق بودن هستيد.
باور کنيد که اکنون مهم ترين لحظه است.
باور کنيد که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.
باور کنيد که شما هم مي توانيد.
و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد، تا زندگي شما را باور کند!
 

حکایت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت
عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این
دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول
می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و
به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که
به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب
زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر،
اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر
دلتان می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب
بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی
از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه،
دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در
دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش
را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که
می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید
برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!


- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند

گرانی!!!

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟ دوره ی ارزانی است... چه شرافت ارزان تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر... آبرو قیمت یک تکه ی نان... و چه تخفیف بزرگی خوردست قیمت هر انسان!!!

ماهی گیر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی­گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی­گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی­گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی­گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده­ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می­کنی؟

ماهی­گیر: تا دیر وقت می­خوابم. یه کم ماهی­گیری می­کنم. با بچه­ها بازی می­کنم بعد می­رم توی دهکده و با دوستان شروع می­کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می­تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی­گیری کنی.

اون وقت می­تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می­کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی­گیری داری.

ماهی­گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی­ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری­ها می­دی و برای خودت کار و بار درست می­کنی، بعدش کارخونه راه می­اندازی و به تولیداتش نظارت می­کنی و ... این دهکده کوچک رو هم ترک می­کنی و می­روی مکزیکو سیتی، بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی­گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال.

ماهی­گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد می­ری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می­فروشی، این کار میلیون­ها دلار برات فایده داره.

ماهی­گیر: میلیون­ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می­شی، می­ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می­تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری­کنی، با بچه­هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی . 

 

واقعآً؟

چه پیشنهاد جالبی. آدم تمام عمرش خودشو توی دردسر بندازه در صورتیکه می­تونه از زندگیش لذت ببره. البته نمی­گم که آدم نباید حرکت کنه. اما این رو می­دونم که آدم باید قانع باشه. اگر امروز می­تونی از زندگیت با امکانات کم لذت ببری، لذت ببر. پیشرفت خوبه اما نه به اندازه­ای که آدم تمام انرژی جوانی و روزهای شیرین با خانواده بودن رو از دست بدیم. من خیلی­ها رو از نزدیک دیدم که دچار این مشکل شدن. به خاطر کسب درآمد بیشتر کشور عزیزمون رو ترک کردن و سالهای جوونی رو به دور از خانواده در غربت کار کردن. وقتی برگشتن سالهای شیرینی فرزندشون رو ندیدن. فرزندانشون با اونها غریبه بودن. یا کسی رو که سالها پول جمع می­کرد و فقط به کار و درآمد فکر می­کرد و تمام دوستان و اقوامش رو از دست داد یعنی به خاطر پول. اما حالا که پول داره نه خانواده براش موندن نه دوست. نه لذتی در زندگی.

بهتره یکم قانع باشیم و از آنچه که داریم لذت ببریم. به پیشرفت فکر کنیم اما نه اونقدر که دیگه ...

موفق و پیروز باشید

آیا می دانید که...

آيا مي‌دانيد با هوش‌ترين زن دنيا 5 فوق‌ليسانس دارد و ضريب هوشي او 200 است و دنبال كار است.


- آيا مي‌دانيد اولين فردي كه در اروپا اقامت گرفت يك زن ايراني بود و بعد مسأله اقامت خارجي‌ها مطرح شد.


- آيا مي‌دانيد ايرانيان در انگليس ثروتمندترين قشر جامعه هستند حتي ثروتمندتر از ملكه اليزابت.


- آيا مي‌دانيد ايرانيان در آمريكا فرهيخته‌ترين افراد جامعه امريكا هستند.


- آيا مي‌دانيد رئيس كامپيوتر ناسا يك ايراني است.


- آيا مي‌دانيد حدود 250 ايراني در ناسا محقق داريم.


- آيا مي‌دانيد كورش كبير بر جهان حكومت مي‌كرد و به نوعي قدرت جهان در دست ايران بود.


- آيا مي‌دانيد سال 2001 در فرانسه سال ايران نام داشت.


- آيا مي‌دانيد اگر 3 قاره آسيا و امريكا و آفريقا را به هم وصل كنيم ايران در مركز جهان است.

 

- آيا مي‌دانيد مسن‌ترين انسان دنيا با 142 سال سن الان در ايران زندگي مي‌كند.


- آيا مي‌دانيد به گفته صندوق پول جهان ايران در تورم رتبه 5 جهان است و تا چند سال ديگر البته 1 خواهد شد.