خواستگاری
جواني توي بلوار کشاورز به دخترخانمي کرد اين چنين عرض: " عروس مادرمن مي شوي تو؟ بفرما همسرمن مي شوي تو؟!" بگفتا دختر:" اي آقاي گستاخ! درآوردم ازاين حرفت دوتا شاخ! کجا رسم است اين سان خواستگاري؟ چرا سربه سرمن مي گذاري؟" پسرخنديد و گفتا:" اين پديده يکي ازاتفاقات جديده! براي خواستگاري، ما پسرها نمي خواهيم شکل سنتي را اخيرا طبق يک آمارمحکم(!) شده تعداد آقايان بسي کم! شود شوهربه زودي همچو گوهر و دخترها نمي يابند شوهر! ازاين رو گرکسي چون من بيابي تو بايد درهوا آن را بقاپي! همين جا گردهي پاسخ که" آري" مي آيم من پس ازآن خواستگاري چرا وقتي خورد برسنگ، تيرم گل و شيريني اعلا بگيرم؟ شرايط هم به کل تغيير کرده شمارا از فلک بر زير کرده نباشد"جشن دامادي"،"عروسي"ست ازاين رو مرد درآن کاره اي نيست! بود با همسرم خرج و مخارج طلا، تالاروhoney moon*خارج! پس ازآن خانه اي گيرد برايم و يک ماشين که باشد زيرپايم!" بگفتا دختر:" اينها ژاژخايي است و نزدمن برآنها ارزشي نيست زيادي درخيالاتت اسيري توبايد زن که نه، شوهربگيري! بدان هرماه دارم خواستگاري که کيک وگل مي آرد او به زاري تو هم فکرمرا ازسر به درکن والا خواستگاري ازپدر کن !" |
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۰ ساعت توسط لاله
!"