جبران خلیل جبران
هنگامی که سپیده دم از راز ابدیت سخن می گفت در میان دره ها پرسه می زدم. در آنجا،جویباری روان در حال نغمه سرایی بود و با خود چنین می گفت:
زندگی،تنها شوخی و تفریح نیست،
زندگی خواست و اراده است.
حکمت به گفتار و اراده نیست،
حکمت،معنایی است در جهان کلمات.
بزرگی به مقام بالا نیست،
بزرگی شایسته ی کسی است که از مقام گریزان است.
نجابت و بزرگی انسان به اجداد او نیست،
چه بسا انسانهای بزرگی که اجدادشان آدمکش بودند.
بهشت از توبه و ندامت حاصل نگردد،
بهشت در قلب پاک است.
دوزخ،شکنجه و عذاب نیست،
دوزخ،در قلب خالی است.
ثروت تنها به پول نیست،
چه بسا سر گشتگانی که غنی ترین آدمیان بودند.
نه هر فقیری خوار شمرده شود،
ثروت دنیا به تکه ای نان است.
زیبایی به سیما و صورت نیست،
زیبایی به نوریست که در دل می تابد.
کمال تنها به پاکی روح نیست،
شاید در گناه نیز فضیلتی باشد.
اینها سخنانی بود که جویبار در کنار درخت زمزمه می کرد.
شاید نغمه هایی که جویبار سر می داد ذره ای از راز های در یا بوده باشد.

























زندگی،تنها شوخی و تفریح نیست،
زندگی خواست و اراده است.
حکمت به گفتار و اراده نیست،
حکمت،معنایی است در جهان کلمات.
بزرگی به مقام بالا نیست،
بزرگی شایسته ی کسی است که از مقام گریزان است.
نجابت و بزرگی انسان به اجداد او نیست،
چه بسا انسانهای بزرگی که اجدادشان آدمکش بودند.
بهشت از توبه و ندامت حاصل نگردد،
بهشت در قلب پاک است.
دوزخ،شکنجه و عذاب نیست،
دوزخ،در قلب خالی است.
ثروت تنها به پول نیست،
چه بسا سر گشتگانی که غنی ترین آدمیان بودند.
نه هر فقیری خوار شمرده شود،
ثروت دنیا به تکه ای نان است.
زیبایی به سیما و صورت نیست،
زیبایی به نوریست که در دل می تابد.
کمال تنها به پاکی روح نیست،
شاید در گناه نیز فضیلتی باشد.
اینها سخنانی بود که جویبار در کنار درخت زمزمه می کرد.
شاید نغمه هایی که جویبار سر می داد ذره ای از راز های در یا بوده باشد.


























+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۱۳ ساعت توسط لاله
|